دلم هیچی نمیخواد جز ...
چند شاخه گل رز که بوش منو مست کنه
منو ببره به اوج آسمون ها یا به قعر زمین
هیچ فرقی نمی کنه ...
فقط جایی باشه جز روی این زمین خاکی
((گون از نسیم پرسید :به کجا چنین شتابان؟))
نسیم:به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم!
هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟!
گون:همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم
تو و دوستی خدا را گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را


کبوتر جان ز بامم پر گرفتی هوای لانه دیگر گرفتی
مرا کز دیدنت پر می گشودم
ز صیاد دغل کمتر گرفتی..........

این غرفه را در دیده من چون قفس کرد
ابر غلیظ دیر پای مانده بر جای -
این شهر را یکباره زندان قفس کرد
نه بال پروازی نه آوازی نه باغی
دیوانه آن مرغی که خواندن را هوس کرد.......

بهار یک اراده است
اراده درخت برای جوانه زدن
بی خیال تقویم!
مطرود بهشت اهرمن شب پرواز کنان به بی صفایی
بر دخمه ی کوه عارفی دید مدهوش جمال کبریایی
خود ساخت به شکل حور و آنگاه چون صبح و شفق به دلربایی
از روزن دخمه سر بر آورد
اهرمن:مهمان نخوانده می پذیری؟
من ماهم و دخت آسمانم
پاداش توام هر آنچه خواهی
بر خور که بهشت جاودانم
کابین من آسمان .ترابست هر چند تو پير ومن جوانم
شب تيره و باد نعره مي زد
عارف همه سر به جيب افكار آفاق به سير در نورديد
جز روح پليد در همه كون هر ذره به جاي خويشتن ديد
كفرست ازو جز او تمنا من ماه نخواستم ببخشيد
مطرود پليد دور مي گشت

عاشقي محنت بسيار كشيد
تا لب دجله به معشوقه رسيد
نشده از گل رويش سيراب كه فلك دسته گلي داد به آب
نازنين چشم به شط دوخته بود فارغ از عاشق دلسوخته ود
ديد در روي شط آيد به شتاب نو گلي چون گل رويش شاداب
گفت به به چه گل زيبايي!لايق دست چو من رعنايي!
حيف از اين گل كه برد آب او را كند ازمنظره ه نا ياب اورا
زين سخن عاشق معشوقه پرست جست در آب چو ماهي از شست
خوانده بود اين مثل آن مايه ناز كه نكويي كن و در اب انداز
خواست كازاد كند از بندش اسم گل برد در آب افكندش
گفت رو كه ز هجرم برهي نهم بي مهري بر من ننهي
مورد نيكي خاصت كردم از غم خويش خلاصت كردم
باري ان عاشق بيچاره چو بط دل به دريا زد و افتاد به شط
ديد ابي است فراوان و درست به نشاط آمد و دست از جان شست
دست و پايي زد و گل را بربود سئي دلدارش پرتاب نمود
گفت كاي آفت جان سنبل تو ما كه رفتيم بگير اين گل تو
بكنش زيب سر اي دلبر من ياد آبي كه گذشت از سر من
جز براي دل من بوش نكن عاشق خويش فراموش نكن
خود ندانست مگر عاشق ما كه ز خوبان نتوان جست وفا
عاشقان را همه گر آب برد خوبرويان همه را خواب برد
ايرج ميرزا

مهتاب باران مي شود با ياد تو شبهاي من
رنگي دگر دارد ز تو بيداري و روياي من
گل هاي رنگين ديده ام در گلبن اندام تو
اين سير را من دانم و پروانه لب هاي من
بر لب سخن گم مي كنم آن دم كه از ره مي رسي
اين خط روشن را بخوان بر صفحه سيماي من
چون عزم رفتن مي كني در چشم عمگينم نگر
اندوه پيدا را ببين در اشك نا پيداي من



همه دردم بیا درمان من باش
به یاد دیده گریان من باش
تو که مهر زمینی ماه من شو
تو که روح جهانی جان من باش
گلستانی که می دیدی خزان شد
بهارم کن گل خندان من باش

یاد آنروز که در صفحه شطرنج دلت
شاه بودم و با کیش رخت مات شدم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ترا برای وفای تو دوست دارم
وگرنه دلبر پیمان شکن فراوان است.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوستت دارم ای خیال لطیف دوستت دارم ای امید محال
سخت ترين ديدار.... ديدار اوني که به جاي همه عشقي که بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار بذاره و تو نگاهش کني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کني هنوزم دوستش داري .......بخواي همه تنهايي رو که به اميد برگشت دوبارش تحمل کردي تو گوشش فرياد کني اما حتي نتوني ........ به چشماش نگاه کني که بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داري اما ببيني چشماش داد مي زنه که دلش ماله يکي ديگس ....


ز داغت ترك جان كردم نكردم؟
بهارم را خزان كردم نكردم؟
براي خاطر پروازت اي خوب
دلم را آسمان كردم نكردم
عمری گذشت و عشق به ما اعتنا نکرد
آن سنگدل جه شد که به قولش وفا نکرد
این دل که می شد آینه ای از خدا شود
مرداب گونه مرد و به رود اقتدا نکرد
ای دل کسی که چشم به راهش نشسته ای
حتی کبوتری به هوایت هوا نکرد


قصه از كجا شروع شد ؟
از گل و باغ و جوونه
از صداي مهربونو يه سلام عاشقونه
اومدم به مهربوني كه بگم با تو يكرنگم
تا بگم چه نازنيني اي شكوفه ي قشنگم
اي سلام عاشقونه اي عزيز آشيونه
عشقمون كاشكي همينجوري بمونه
عشق تو براي قلبم
اولين و آخرينه
تويي تنها همزبونم كه هميشه نازنينه
اگه ده سال اگه صد سال
شب وروز با تو باشم
تو واسم هنوز هموني كه برام عزيز تريني

دل بي روح جنس آهنت را دوست دارم
خطوط در هم پيراهنت را دوست دارم
نگاه با همه بيگانه ات را دوست دارم
غرور سر كش ديوانه ات را دوست دارم
تن سوزان مثل آتشت را دوست دارم
بهاري و من آن عطر خوشت را دوست دارم
به هر لحظه كنارم بودنت را دوست دارم
تماشايي تو هستي ديدنت را دوست دارم
پس از تو رنگ گلها هم فريب است
پس از تو رئزگارم بي فروغ است
كه مي گويد پس از تو زنده هستم؟
دروغ است هر كه مي گويد دروغ است
اي ستاره بي تو من تاريكم
بي تو من به انتها نزديكم
وا چه كردم من چه بود تقصيرم
گه چنين تود بعد تو تقديرم
تو نخواستي من و تو ما باشيم
سرنوشت اين بود كه تنها باشيم

می دونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش
این همه خواستن دستهات بدون حتی نوازش
می دونم که خنده داره واسه تو گریه ی دردام
می گذری از من و میری اما باز من بر می گردم.
می دونم برات عجیبه من با اون همه غرورم
پیش همه ی بدی هات چه جوری بازم صبورم
می دونم واست سواله چه چرا پیشت حقیرم
دور میشی من و نبینی باز سراغت و می گیرم
می دونی چرا همیشه من بدهکار تو می شم
وقتی نیستی هم یه جور با خیالت راضی می شم
می دونی واسه چی از تو بد می بینم و می خندم
تا نبینی گریه هام و هر دو چشمام و می بندم
چاره ای جز این ندارم اخه خون شدی تو رگهام
می میرم اگه نباشی بی تو من بد جوری تنهام
می دونم یه روز می فهمی روزی که دنیا رو گشتی
من چه جوری تو رو خواستم تو چه جور ازم گذشتی

به باد گفتم :
ای باد عاشقم چه کنم ؟
به خویشتن پیچید
به گرد باد بدل شد به سوی صحرا رفت
به آب رود نوشتم که:
عشق چیست؟ بگو!
سری به سنگ زد نعره زن به دریا رفت!به آه گفتم :
پایان کار عشق کجاست؟
ز حجم سینه بر آمد ز ابر بالا رفت !
به مرغ شب گفتم :
که جفت همدل و همراز و مهربان داری؟
دمی به ناله فتاد از گلوش خون بچکید
ز شاخه پر زد و با درد خویش تنها رفت
به برگ سبز نوشتم :
تو همنشین گلی بگو حکایت خویش
جواب داد: که گل
چو عشق ما دانست
به دلبری پرداخت
دهان به ناز گشود
هزار رنگ شد از بوسه های گرم نسیم
شبی به حجله ی باغ
خبر شدیم که برگش به باد یغما رفت
به یار گفتم :»پیمان و عهد یاران کو؟
جواب داد به طنز
تمام دود شد سوی آسمان ها رفت
وفا ر یار مجوی بلاست یار بلا
که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم
و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگار دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت
چگونه فراموشت کنم تو را
که همزمان با تولد تو در قلبم همه را فراموش کرده ام
برایم تمامی اسم ها بیگانه شده اند و همه اسم ها مرده اند
فکرم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم
و نگاهم از آن توست و شانه هایم که مپرس دیگر با من غریبه اند
و تمامی لحظه ها تو را می خواهند و برای عطر نفس هایت دلتنگی می کنن
بدیدم و مشتاق تر شدم.
که ترا من به دوست خواهم داد
دوست از من همی طلبد ترا
رو بر دوست هر چه بادا باد
عید سعید غدیر خم بر تمام عاشقان جهان مبارک باد.
چشم هاي ساده ام خسته از نگاه ها طاقتي كه طاق شد در حضور آه ها
يك اميد بي رمق در دلم نشسته بود خيره مي كند مرا امتداد راه ها
اي صداي شعر من باورم نمي شود رد پاي كهنه ام سهم بي پناه ها
قطره قطره اشك شد بغض هاي ساكتم پس چزا نيامدي روز و ماه و سالها
با تمام خستگي باز هم صدا زدم جاي عشق را گرفت عاقبت نگاه ها
تا طلوع چشم او پلك هم نمي زنم گز چه خسته مي شوم در مسير راه ها
اي مرا همدم مرا هستي مرا جان با توام
با تو بودن در خيال خاك بودن را ز يادم مي برد
آسماني مي شوم