دل بي روح جنس آهنت را دوست دارم
خطوط در هم پيراهنت را دوست دارم
نگاه با همه بيگانه ات را دوست دارم
غرور سر كش ديوانه ات را دوست دارم
تن سوزان مثل آتشت را دوست دارم
بهاري و من آن عطر خوشت را دوست دارم
به هر لحظه كنارم بودنت را دوست دارم
تماشايي تو هستي ديدنت را دوست دارم
پس از تو رنگ گلها هم فريب است
پس از تو رئزگارم بي فروغ است
كه مي گويد پس از تو زنده هستم؟
دروغ است هر كه مي گويد دروغ است
اي ستاره بي تو من تاريكم
بي تو من به انتها نزديكم
وا چه كردم من چه بود تقصيرم
گه چنين تود بعد تو تقديرم
تو نخواستي من و تو ما باشيم
سرنوشت اين بود كه تنها باشيم

می دونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش
این همه خواستن دستهات بدون حتی نوازش
می دونم که خنده داره واسه تو گریه ی دردام
می گذری از من و میری اما باز من بر می گردم.
می دونم برات عجیبه من با اون همه غرورم
پیش همه ی بدی هات چه جوری بازم صبورم
می دونم واست سواله چه چرا پیشت حقیرم
دور میشی من و نبینی باز سراغت و می گیرم
می دونی چرا همیشه من بدهکار تو می شم
وقتی نیستی هم یه جور با خیالت راضی می شم
می دونی واسه چی از تو بد می بینم و می خندم
تا نبینی گریه هام و هر دو چشمام و می بندم
چاره ای جز این ندارم اخه خون شدی تو رگهام
می میرم اگه نباشی بی تو من بد جوری تنهام
می دونم یه روز می فهمی روزی که دنیا رو گشتی
من چه جوری تو رو خواستم تو چه جور ازم گذشتی

به باد گفتم :
ای باد عاشقم چه کنم ؟
به خویشتن پیچید
به گرد باد بدل شد به سوی صحرا رفت
به آب رود نوشتم که:
عشق چیست؟ بگو!
سری به سنگ زد نعره زن به دریا رفت!به آه گفتم :
پایان کار عشق کجاست؟
ز حجم سینه بر آمد ز ابر بالا رفت !
به مرغ شب گفتم :
که جفت همدل و همراز و مهربان داری؟
دمی به ناله فتاد از گلوش خون بچکید
ز شاخه پر زد و با درد خویش تنها رفت
به برگ سبز نوشتم :
تو همنشین گلی بگو حکایت خویش
جواب داد: که گل
چو عشق ما دانست
به دلبری پرداخت
دهان به ناز گشود
هزار رنگ شد از بوسه های گرم نسیم
شبی به حجله ی باغ
خبر شدیم که برگش به باد یغما رفت
به یار گفتم :»پیمان و عهد یاران کو؟
جواب داد به طنز
تمام دود شد سوی آسمان ها رفت
وفا ر یار مجوی بلاست یار بلا
که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم
و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگار دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت
چگونه فراموشت کنم تو را
که همزمان با تولد تو در قلبم همه را فراموش کرده ام
برایم تمامی اسم ها بیگانه شده اند و همه اسم ها مرده اند
فکرم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم
و نگاهم از آن توست و شانه هایم که مپرس دیگر با من غریبه اند
و تمامی لحظه ها تو را می خواهند و برای عطر نفس هایت دلتنگی می کنن
بدیدم و مشتاق تر شدم.
که ترا من به دوست خواهم داد
دوست از من همی طلبد ترا
رو بر دوست هر چه بادا باد
عید سعید غدیر خم بر تمام عاشقان جهان مبارک باد.
چشم هاي ساده ام خسته از نگاه ها طاقتي كه طاق شد در حضور آه ها
يك اميد بي رمق در دلم نشسته بود خيره مي كند مرا امتداد راه ها
اي صداي شعر من باورم نمي شود رد پاي كهنه ام سهم بي پناه ها
قطره قطره اشك شد بغض هاي ساكتم پس چزا نيامدي روز و ماه و سالها
با تمام خستگي باز هم صدا زدم جاي عشق را گرفت عاقبت نگاه ها
تا طلوع چشم او پلك هم نمي زنم گز چه خسته مي شوم در مسير راه ها
اي مرا همدم مرا هستي مرا جان با توام
با تو بودن در خيال خاك بودن را ز يادم مي برد
آسماني مي شوم
اي شب آخر ز سر وا كن مرا محو در لبخند فردا كن مرا
عمر رويا هاي دنيايي گذشت رنگ دنيا هاي رويايي كن مرا
مشت خاكي ماند از من در جهان با ادب تقديم دنيا كن مرا
از گل من گل نمي رويد در جهان تا تو را گويم تماشا كن مرا
صد هزارا ن سال ديگر يك بهار بوته اي برگي صحرا كن مرا
گم شدن در تيرگي ها نارواست پرتو يادي به دلها كن مرا
تار و پودم ذره ذره مهر بود هر كجا مهر است پيدا كن مرا
ديوارم
ديوار صبرم
كوهم
كوه غرورم
اي قاب شكسته خاطره ها
اي ماهيان دريا
اي شنهاي صحرا
به من بگوييد
امروز آفتاب
از كدام طرف به من سلام
مي كند
از كدام طرف ؟
امروز به استقبالش خواهم رفت
سؤالي دارم
كه جوابش پيش اوست
صبح از دريچه سر به درون مي كشد به ناز
وز مشرق خيال ; تو; صبح تابناك تري را
سر در كنار من با چهره شكفته چو گلهاي نسترن
لبخند مي زني
من آفتاب پاكتري را در نوشخند مهر تو مي بينم
در مطلع شكفتن
من روز خويش را
با آفتاب روي تو
كز مشرق خيال دميدست آغاز مي كنم
من با تو مي نويسم و مي خوانم
من با تو حرف مي زنم وراه ميروم
وز شوق اين محال : كه دستم به دست توست
من جاي راه رفتن پرواز مي كنم
آن لحظه ها كه مات
در انزواي خويش
يا در ميان حمع
خاموش مي نشينم
موسيقي نگاه تو را گوش مي كنم
گاهي ميان مردم در ازدحام شهر
غير از توهر چه هست
فراموش مي كنم

خانه ام ابري ست
يكسره روي زمين ابري ست با آن
از فراز گردنه خرد و خراب ومست
باد مي پيچد
يكسره دنيا خراب از اوست
و حواس من!
آي ني زن كه تو را آواي ني بردهست دور از ره : كجايي؟
خانه ام ابري ست اما
ابر بارانش كرفته است
در خيال روزهاي روشنم كز دست رفتندم
من به روي آفتابم
مي برم در ساحت دريا نظاره
و همه دنيا خراب و خرد از باد است
و به ره ; ني زن كه دايم مي نوازد ني; در اين دنياي ابر اندود
راه خود را دارد اندر پيش
شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشيند به موجي
رود گوشه اي دور وتنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزل ها بميرد
گروهي بر آنند كه اين مرغ شيدا
كجا عاشقي كرد آنجا بميرد
شب مرگ از بيم آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز آغوش دريا برآمد
شبي هم در آغوش دريا برآمد
شبي هم در آغوش دريا بميرد
تو درياي من بودي آغوش وا كن
كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد
اگر چه جاي دل درياي خون در سينه دارم
ولي در عشق تو دريايي از دل كم مي آرم
اگر چه روبرويي مثل آيينه با من
ولي چشمام بسم نيست براي سير ديدن
نه يك دل نه هزار دل همه دلهاي عالم
همه دلها رو مي خوام كه عاشق تو باشم
تويي عاشق تر از عشق تويي شعر مجسم
تو باغ قصه از تو سحر گل كرده شبنم
تو چشمات خواب مخمل شراب ناب شيراز
هزار ميخونه اواز هزار ويك شب راز
مي خوام تو رو ببينم نه يك بار نه صد بار به تعداد نفسهام
براي ديدن تو نه يك چشم نه صد چشم همه چشما رو مي خوام
تو رو بايد مثل گل نوازش كرد بوييد
با هر چي چشم تو دنيا فقط بايد تو رو ديد
تو رو بايد مثل ماه رو قله ها نگاه كرد
با هر چي لب تو دنيا اسم تو رو صدا كرد
ميخوام تورو ببينم نه يك بار نه صد بار به تعداد نفسهام
براي ديدن تو نه يك چشم نه صد چشم همه چشما رو مي خوام

![]()

خدایا گر تو درد عاشقی رو می کشیدی
تو هم زهر جدایی رو به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی
پشیمون می شدی از اینکه عشق آفریدی
خدایا عاصی و خسته به درگاه تو رو کردم
نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم
دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی
بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم
خدایا گر تو درد عاشقی رو می کشیدی
تو هم زهر جدایی رو به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی
پشیمون می شدی از اینکه عشق آفریدی
بگو هرگز سفر کردی سفر با چشم تر کردی
کسی را بدرقه با اشک تو با خون جگر کردی
ز شهر آرزوهایت به ناکامی گذر کردی
گل امید تو پرپر به خاک رهگذر کردی
خدایا گر تو درد عاشقی رو می کشیدی
تو هم زهر جدایی رو به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی
پشیمون می شدی از اینکه عشق آفریدی
آهای مستای عاشق چه حالی داره مستی
چه حالی داره وقتی کسی رو می پرستی
خدا رو میشه تو مستی صدا کرد
برای قلب عاشقها دعا کرد
تو مستی غصه ها با دل غریبند
غمها رو میشه با مستی رها کرد
آهای مستای عاشق چه حالی داره مستی
چه حالی داره وقتی کسی رو می پرستی
آهای دلبر که بردی دل ز دستم
خیال کردی که من دور از تو هستم
تو یی در جام می با من دمادم
تو هستی با من و من با تو مستم
بیا مستانه بر دنیا بخندیم به این دنیای وانفسا بخندیم
بیا عهدی ببندیم عاشقونه به این شبهای بیفردا بخندیم
غمها رو میشه با مستی رها کرد
آهای مستای عاشق چه حالی داره مستی
چه حالی داره وقتی کسی رو می پرستی
آهای دلبر که بردی دل ز دستم
خیال کردی که من دور از تو هستم
تو یی در جام می با من دمادم
تو هستی با من و من با تو مستم
بیا مستانه بر دنیا بخندیم به این دنیای وانفسا بخندیم
بیا عهدی ببندیم عاشقونه به این شبهای بیفردا بخندیم
خدا رو میشه تو مستی صدا کرد
برای قلب عاشقها دعا کرد
تو مستی غصه ها با دل غریبند
غمها رو میشه با مستی رها کرد
آهای مستای عاشق چه حالی داره مستی
چه حالی داره وقتی کسی رو می پرستی
" 
گفتی بگو عاشق و بیمار کیستی؟
من عاشق تو ام،تو بگو یار کیستی؟ "
گاهی وقتاست که سکوت ،
مثل یه عشق یه حس دوست داشتنیه
گاهی وقتاست که نگاه،
بیشتر از هزار تا حرف گفتنیه
کار تو اشک منو شمرد نه
دلو پس گرفتن و سپرد نه
کار من همیشه از تو گفتنه
دل من محکوم به شکستنه
با من بمان تا آسمان آبي بماند
خورشيد نور افشان شود بر من بتابد
با من بمان تا قمريان آواز خوانند
آن چشمه ساران تا ابد جاري بمانند
با من بمان تا آينه شفاف باشد
شبهاي عشق عاشقي مهتاب باشد
با من بمان آهو خرامد در چمن ها
خالي نمانند باغها از ياسمن ها
با من بمان دلداده عشق تو باشم
تا بيكران عاشق شوم عاشق بمانم

دلم خواهد همه سوزم تو باشي
وفا دارم شب و روزم تــــو باشي
دلم خواهد اگر ياري گزينــم
كه با او دل به دل دوزم تو باشي






دلا تا عشق باشد ماجراي سوختن باقيست
تلاشي كز كتاب عشق فصل سوختن سوزد

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ!
دوستت دارم نگفته ; براي من عزيزي
من همه شوق ماندن; تويي كه مي گريزي

صفايي بود ديشب با خيالت خلوت ما را
ولي من باز پنهاني تو را هم آرزو كردم
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چندوقتیست که هرشب به تومی اندیشم
به توآری به تویعنی به همان منظردور
به همان سبزصمیمی به همان باغ بلور
به همان وهم همان تصویری
که سراغش زغزلهای خودم می گیری
به همان زل زدن ازفاصله دور به هم
یعنی آن شیوهء فهماندن منظور به هم
به تبسم به تکلم به دل آرایی تو
به خموشی به تماشا به شکیبایی تو
به نفس های تودر سایهء سنگین سکوت
به سخن های توبا لهجهء شیرین سکوت
شبهی چند شب ست آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
درمن انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدارمن است
یک نفرساده چنان ساده که ازسادگی اش
می توان یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبک باره شده
بر سر روح من افتاده و آواره شده
در من انگارکسی درپی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر سبز چنان سبز که از سبزی اش
میتوان پل زد ازاحساس خداتا دل خویش
رعشه ای چندشبست آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
درمن انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدارمن است
آه ای بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبه هر شب تصویر تو نیست؟
اگر این حادثهء هرشبه تصویرتو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکی ست؟
حتم دارم ! که تویی آن شبه آینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست به انکارمکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همان ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبه شادشبانگاه

پس از آن غروب رفتن تو بيا طلوع من باش
من رسيدم رو به آخر تو بيا شروع من باش
