تبليغاتX
زمزمه عشق

به باد گفتم :

ای باد عاشقم چه کنم ؟

به خویشتن پیچید

به گرد باد بدل شد به سوی صحرا رفت

 

به آب رود نوشتم که:

عشق چیست؟ بگو!

سری به سنگ زد نعره زن به دریا رفت!به آه گفتم :

پایان کار عشق کجاست؟

ز حجم سینه بر آمد ز ابر بالا رفت !

 

به مرغ شب گفتم :

که جفت همدل و همراز و مهربان داری؟

دمی به ناله فتاد از گلوش خون بچکید

ز شاخه پر زد و با درد خویش تنها رفت

 

به برگ سبز نوشتم :

تو همنشین گلی بگو حکایت خویش

جواب داد: که گل

چو عشق ما دانست

به دلبری پرداخت

دهان به ناز گشود

هزار رنگ شد از بوسه های گرم نسیم

شبی به حجله ی باغ

خبر شدیم که برگش به باد یغما رفت

 به یار گفتم :»پیمان و عهد یاران کو؟

جواب داد به طنز

تمام دود شد سوی آسمان ها رفت

 

وفا ر یار مجوی  بلاست یار بلا


لینک ثابت |  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 23:54  توسط گلبرگ مغرور  |