مطرود بهشت اهرمن شب پرواز کنان به بی صفایی
بر دخمه ی کوه عارفی دید مدهوش جمال کبریایی
خود ساخت به شکل حور و آنگاه چون صبح و شفق به دلربایی
از روزن دخمه سر بر آورد
اهرمن:مهمان نخوانده می پذیری؟
من ماهم و دخت آسمانم
پاداش توام هر آنچه خواهی
بر خور که بهشت جاودانم
کابین من آسمان .ترابست هر چند تو پير ومن جوانم
شب تيره و باد نعره مي زد
عارف همه سر به جيب افكار آفاق به سير در نورديد
جز روح پليد در همه كون هر ذره به جاي خويشتن ديد
كفرست ازو جز او تمنا من ماه نخواستم ببخشيد
مطرود پليد دور مي گشت
